اما نخوابیدم...یکم کتابی که سارا پیشنهاد داده بود رو خوندم..فقط کمی ازش فهمیدم!
هیجوقت خوشم نمیومد که کتاب فلسفی رو با گوشی بخونم..
حتی هیچوقت قران روهم با گوشی سعی نکردم بخونم..
عصرونه هم اصلا میلم نمیکشه بخورم! هیچی دلم نمیخواد..از خودم بدم میاد اینقد غم مینویسم...
از این روزایی که دارن بد تموم میشن بدم میاد..از خودمی که هیچکاری نمیکنم بدم میاد!
امروز وسایل زلزله زده هارو فرستادم..میز خیاطیمم از کارگاه گرفتم!
به دوستم سر زدم و بحث کردیم درموردش..از خواب داداشم گفتم براش..!
و من بی اینکه از خودم اراده ای داشته باشم...دارم سمت زندگی میرم که تمام رویاهام فقط تاریکیه!
داداشم میگه خودت میدونی!
و من....هیچی نمیدونم!
لعنت به تموم نگاه هایی که سرابی بیش نیستند...و چه انسان هایی که به دنبال سراب...........!
دلم یه تو گوشی محکم میخواد...ازونا که گریه ام بند نیاد!
از همونایی که دختر خاله بی هوا زد تو گوشم که بغضم بشکنه...!
دلم داداشمو میخواد...
دلم خدا رو میخواد..
دلم میخواد یه بار دیگه بوی نرگس رو بشنوم....
دلم میخواد یه بار دیگه با خجالت وایسم روبرو عکسش و با سری پایین حرف بزنم! بغض کنم..!
دلم خیلی غلطا میخواد...خییلی!
چقد هیچکسو ندارم!!
کاش دوستای مجازیم الان هرکدوم کنارم بودن! یه دست جمعی برایِ عصرِ خیلی مزخرف شنبه شبی که دیروزش جمعه بوده.....!
فندق؟!!
+مرگ!
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان