دوستی را میشناختم که شیفته یکی از هم دانشگاهیانش بود
خودش ،دختری ساده و بی آلایش با چشمهایی به رنگ دریا ، خنده هایش اما ناخودآگاه دل میبرد.
پروفایل تلگرامش هم مثل خودش ساده ، اهل گذاشتن شعرو متن یا عکس خودش نبود ، فقط عکس گل میگذاشت...
تمام مدت حواسش به کار خودش بود الا زمان هایی که مرتضی را میدید ، هوش از سرش میپرید و زیرچشمی ،طوری که کسی نفهمد اورا دید میزدو زیر لب میخندید.
مرتضی هم پسری بود درسخوان و تنها آرزویش دکتر شدن.از حق نگذریم خوشتیپ هم بود بخصوص وقتی باد موهای جوگندمی اش را پریشان میکرد .
گهگداری به یلدا میگفتم که برو و بگو که دوستش داری ، یک روز میرسد که میرود و تو میمانی و دلی که دیگر دل نمیشود
اما کو گوش شنوا..!!
گونه هایش گل می انداخت و میگفت : نمیرود
میماند ،مگر نمیگویند دل به دل راه دارد؟؟ خلاصه میفهمد دوستش دارم.
یک روز در محوطه دانشگاه دیدمش، چشمهایش برق میزد.
جلو رفتم و گفتم : چیشده ؟اون چیه تو دستت؟
گفت : اَقاقیاست ... یعنی گل اَقاقیا ، روی پروفایلم عکس این گل و گذاشته بودم که مرتضی پی ام داد .گفت که عاشق این گل و عطرشه ، میگفت توی حیاطشون یه درخت بزرگ ، پر از گل اقاقیا دارن.
وقتی این هارا میگفت خوشحالی از چهره اش میبارید و از آن به بعد بود که یلدا عاشق گل اقاقیا شد و اتاقش و لباس هایش همه بوی اقاقیا میداد
لای جزوه اش هم بود ، گلبرگ های سفید خشک شده ای که عطرش فضای کلاس را دل انگیز میکرد.
دیگر همه یلدارا میشناختند و عطر حضورش را حس میکردند...همه ، به جز مرتضی که چنانی در آرزویش و رسیدن به آن غرق شده بود که فراموش کرده بود خودش آرزوی شخص دیگریست.
پاییز آمده بود...هوا بارانی و سرد
شنیده بودیم مرتضی میخواهد برای تحصیل برود خارج
میترسیدیم یلدا بفهمد
بفهمد و برق از چشمانش برود
بفهمد و گل لبخند از لبانش چیده شود
بفهمد و دیگر باآمدنش عطر اَقاقیا در فضا نپیچد...
اما فهمید...
درست روزی که مرتضی رفته بود فهمید و پژمرده شد ؛ هم خودش ، هم گل های پروفایلش.
مرتضی حتی خطش را هم عوض کرده بود
یلدا اما ، اولین بار بود که نوشته ای را روی پروفایل خود گذاشته بود.... متنی بااین مضمون:
محبوب دست نیافتنی من
لطفا زودتر بیا
ترسم از این است که باازبین رفتن عطر آخرین اَقاقیای خشک شده در اتاق ، توان صبرکردن تا بهار و تابستان را نداشته باشم که درختان دوباره پر از اقاقیا شوند و تورا برایم تداعی کنند.
میترسم تا آن روز زمستان نبودنت آنقدر سردم کند که عطر هیچ اقاقیایی نتواند مرهم گرمی برای قلب یخ زده ام باشد...
#مریم_علیدادی
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان