دست که به کلید ها میرود
واژه هایِ خسته راهیِ این صفحه سرد میشوند
صفحه سفید و سردی که جان ندارد
چشم ندارد...شانه ندارد...
صفحه ای که آغوش ندارد...
صفحه ای که حرف نمیزند...
صفحه ای که هیچ گوش شنوایی ندارد
چقدر آلوده به تنهایی بنویسم؟ چقدر کلمه ها را آزار دهم از بغض
چقد گلویم را بیچاره کنم از تلخی ها
این روزهایِ پر از آشوب...این شب هایِ سیاه تر از موجِ شب...
این ناآرامی هایِ طوفاتی تر از دریا را چگونه تاب بیاورد این قلبِ بی جونم...
چه آرام و دلگیر میزنند نبض هایم...
چه پر بهانه شده ام...پر از گریه ام..
پر از بغض هایِ اشک آور...
خالی نمیشوم...
خالی نمیشوم..
خالی نمیشوم...
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان